گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شراب جانفزایت ساقیست
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
این دوری و نزدیکی
بودن و نبودن ها
وقتی که دلش با توست،
خوب است و تماشایی
بی دغدغه ، رویایی
انگار
هم آوایی
هر جای جهان باشد،
گو باش ،
چه پروایی...
انگار دیروز بود.خداحافظی کردند. هر یک به دنبال سرنوشت خود رفت.
ولی چیزی جاگذشته بودند که فراموش نمی شد.
بعد از بیست و سه سال ، سلام کردند.
انتظار. انتظار. انتظار.
بالاخره به پایان رسید.
هنوز صاف بود مثل آیینه.
با لبخندی که هیچوقت تمام نمی شد.
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور